<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>آغاز بی پایان</title>
		<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>آقا جونم تولدت مبارک</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/آقا-جونم-تولدت-مبارک</link>
			<pubDate>12:47:00 +0430 چهارشنبه، 20 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">مناسبت های روزها</category>			<guid isPermaLink="false">479420@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://toptoop.ir/files/pic/Reza/22f989703cb06ddb5ff0398c8e4f60c7-425.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;377&quot; height=&quot;400&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/آقا-جونم-تولدت-مبارک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://toptoop.ir/files/pic/Reza/22f989703cb06ddb5ff0398c8e4f60c7-425.jpg" alt="" width="377" height="400" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/آقا-جونم-تولدت-مبارک">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/آقا-جونم-تولدت-مبارک#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=479420</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خدا</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/خدا-285</link>
			<pubDate>10:35:00 +0430 دوشنبه، 18 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">مناسبت های روزها</category>			<guid isPermaLink="false">478364@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;یه خانواده ی سه نفری بودن&lt;br /&gt;
یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش&lt;br /&gt;
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل &lt;br /&gt;
به دختر کوچولوی ما میده&lt;br /&gt;
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .&lt;br /&gt;
دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه &lt;br /&gt;
که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن. &lt;br /&gt;
اما مامان و باباش می ترسیدن &lt;br /&gt;
که دختر کوچولوشون حسودی کنه &lt;br /&gt;
و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.&lt;br /&gt;
اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که &lt;br /&gt;
پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن &lt;br /&gt;
اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.&lt;br /&gt;
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد &amp;#8230; &lt;br /&gt;
خم شد روی سرش و گفت : &lt;br /&gt;
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی&lt;br /&gt;
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟&lt;br /&gt;
آخه من کم کم داره یادم میره &amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;م&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/خدا-285&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه خانواده ی سه نفری بودن<br />
یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش<br />
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل <br />
به دختر کوچولوی ما میده<br />
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .<br />
دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه <br />
که اونو با داداش کوچولوش تنها بذارن. <br />
اما مامان و باباش می ترسیدن <br />
که دختر کوچولوشون حسودی کنه <br />
و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.<br />
اصرارهای دختر کوچولو اونقدر زیاد شد که <br />
پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن <br />
اما در پشت ِ در اتاق مواظبش باشن.<br />
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد &#8230; <br />
خم شد روی سرش و گفت : <br />
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی<br />
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟<br />
آخه من کم کم داره یادم میره &#8230;&#8230;&#8230;.</p>

<p>م</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/خدا-285">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/خدا-285#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=478364</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دردل های شاگرد با خدا</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/دردل-های-شاگرد-با-خدا</link>
			<pubDate>09:39:00 +0430 دوشنبه، 18 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">مناسبت های روزها</category>			<guid isPermaLink="false">478337@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;الهی سوگند به بلندای درخت چنار و به ترشی رب انار ؛ ترحمی بنما بر این بنده بی مقدار ؛ بی کار و بی عار که دمارش را برآورده روزگار !&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای خالق مدرسه و ای به وجود آورنده فرمول های حساب و هندسه ؛ ای خدای عزیزم ، بیزارم از این نیمکت و میزم ؛ دانش آموزی سحر خیزم که هر روز صبح زود ساعت 10 از خواب بر می خیزم ؛ و روز های شنبه تا پنجشنبه اغلب از مدرسه می گریزم ؛ که من انسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفم ؛ اگر چه نزد معلم و دانش آموزان خیلی خوار و خفیفم ؛ ولی خارج از مدرسه به هرکاری حریفم !&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای خالق شهرستان های کرمان و یزد و رشت ؛ نمره انضباط مرا داده اند هشت ؛ دیگر به چه امیدی می توان سر کلاس درس نشست ؟ ؛ آنجا که معلم هم نمیکند گذشت ؛ چه کنم اگر سر نگذارم به کوه و به دشت ؟ ؛ الهی می دانی که من کیستم ؛ هرچند که دانش آموزی فعال و درس خوان نیستم ؛ ولی چقدر عاشق نمره بیستم ؟!؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پروردگارا سال گذشته هنگام امتحان خواستم تقلب کنم ، معلم از راه رسید ؛ رنگ از رخسارم پرید ؛ برگه امتحانی ام را گرفت و کشید و آن را از هم درید و چنان کشیده ای به صورتم کشید که برق سه فاز از چشمم پرید و صدایش را مادرم در خانه شنید !&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای خالق آموزگار و ای سازنده مداد و خط کش و پرگار ، آن چنان هدایتم کن تا این معنی را بدانم که اگر معلم خودش درس را میداند پس چرا از من میپرسد و اگر نمیداند چرا از دیگران و آن هایی که میدانند نمیپرسد ؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای آفریدگار خودکار بیک ؛ سوگند به کتاب های شیمی و فیزیک ؛ و فرمول اسید اتانوئیک ؛ که مشتاقم به یک دست لباس شیک ؛ و از خوراکی ها آرزومندم به خوردن قیمه با ته دیگ ؛ ولی اگر نبود راضی ام به یکی دو سیخ شیشلیک !&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الهی از مدرسه بسیار دلتنگم و در کلاس درس همیشه منگم و با دو ابر قدرت شرق و غرب یعنی بابا و معلم همیشه در جنگم ولی در ساعت تفریح بسیار زرنگم !!! اصن دروغ چرا ؟ حقیقت آن است که در یک کلام برای خانه و مدرسه بسیار مایه ننگم …&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;م&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/دردل-های-شاگرد-با-خدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>الهی سوگند به بلندای درخت چنار و به ترشی رب انار ؛ ترحمی بنما بر این بنده بی مقدار ؛ بی کار و بی عار که دمارش را برآورده روزگار !</p>

<p>ای خالق مدرسه و ای به وجود آورنده فرمول های حساب و هندسه ؛ ای خدای عزیزم ، بیزارم از این نیمکت و میزم ؛ دانش آموزی سحر خیزم که هر روز صبح زود ساعت 10 از خواب بر می خیزم ؛ و روز های شنبه تا پنجشنبه اغلب از مدرسه می گریزم ؛ که من انسانی نحیفم و در کلاس درس بسیار ضعیفم ؛ اگر چه نزد معلم و دانش آموزان خیلی خوار و خفیفم ؛ ولی خارج از مدرسه به هرکاری حریفم !</p>

<p>ای خالق شهرستان های کرمان و یزد و رشت ؛ نمره انضباط مرا داده اند هشت ؛ دیگر به چه امیدی می توان سر کلاس درس نشست ؟ ؛ آنجا که معلم هم نمیکند گذشت ؛ چه کنم اگر سر نگذارم به کوه و به دشت ؟ ؛ الهی می دانی که من کیستم ؛ هرچند که دانش آموزی فعال و درس خوان نیستم ؛ ولی چقدر عاشق نمره بیستم ؟!؟!</p>

<p>پروردگارا سال گذشته هنگام امتحان خواستم تقلب کنم ، معلم از راه رسید ؛ رنگ از رخسارم پرید ؛ برگه امتحانی ام را گرفت و کشید و آن را از هم درید و چنان کشیده ای به صورتم کشید که برق سه فاز از چشمم پرید و صدایش را مادرم در خانه شنید !</p>

<p>ای خالق آموزگار و ای سازنده مداد و خط کش و پرگار ، آن چنان هدایتم کن تا این معنی را بدانم که اگر معلم خودش درس را میداند پس چرا از من میپرسد و اگر نمیداند چرا از دیگران و آن هایی که میدانند نمیپرسد ؟</p>

<p>ای آفریدگار خودکار بیک ؛ سوگند به کتاب های شیمی و فیزیک ؛ و فرمول اسید اتانوئیک ؛ که مشتاقم به یک دست لباس شیک ؛ و از خوراکی ها آرزومندم به خوردن قیمه با ته دیگ ؛ ولی اگر نبود راضی ام به یکی دو سیخ شیشلیک !</p>

<p>الهی از مدرسه بسیار دلتنگم و در کلاس درس همیشه منگم و با دو ابر قدرت شرق و غرب یعنی بابا و معلم همیشه در جنگم ولی در ساعت تفریح بسیار زرنگم !!! اصن دروغ چرا ؟ حقیقت آن است که در یک کلام برای خانه و مدرسه بسیار مایه ننگم …</p>

<p>م</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/دردل-های-شاگرد-با-خدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/دردل-های-شاگرد-با-خدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=478337</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دیگه نیستن</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/دیگه-نیستن</link>
			<pubDate>11:19:00 +0430 دوشنبه، 11 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="main">مناسبت های روزها</category>			<guid isPermaLink="false">474932@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://s4.picofile.com/file/8185897234/10173802_1467018033530006_5744492997758430365_n.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;480&quot; height=&quot;389&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/دیگه-نیستن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://s4.picofile.com/file/8185897234/10173802_1467018033530006_5744492997758430365_n.jpg" alt="" width="480" height="389" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/دیگه-نیستن">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/دیگه-نیستن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=474932</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مذهبی</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/مذهبی-55</link>
			<pubDate>12:22:00 +0430 شنبه، 2 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="main">مناسبت های روزها</category>			<guid isPermaLink="false">469661@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://cdn.mashreghnews.ir/old/files/fa/news/1393/3/11/596202_611.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;340&quot; height=&quot;237&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپاه نیوز:  جانشین فرمانده کل سپاه گفت: تقابل دنیای استکبار با انقلاب اسلامی در تمامی عرصه های اقتصادی، سیاسی و نظامی ابعاد و مقیاس جهانی دارد&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/مذهبی-55&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://cdn.mashreghnews.ir/old/files/fa/news/1393/3/11/596202_611.jpg" alt="" width="340" height="237" /></p>
<p>سپاه نیوز:  جانشین فرمانده کل سپاه گفت: تقابل دنیای استکبار با انقلاب اسلامی در تمامی عرصه های اقتصادی، سیاسی و نظامی ابعاد و مقیاس جهانی دارد</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/مذهبی-55">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/مذهبی-55#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=469661</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کتابهای مفید</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید-1</link>
			<pubDate>12:16:00 +0430 شنبه، 2 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="alt">معرفی کتاب</category>
<category domain="main">برگزیده ای از یک کتاب</category>			<guid isPermaLink="false">469657@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://bayanbox.ir/id/4953272434414607261?view&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;312&quot; height=&quot;227&quot; /&gt;من حامله شده بودم و پدر و مادرم هم آمده بودند شهر، برای زندگی . یک روز خانه پدرم بودم که درد زایمان آمد سراغم . ماه مبارک رمضان بود و دم غروب . عبدالحسین سریع رفت یک ماشین گرفت. مادرم بهش گفت : می خوای چه کار کنی ؟ گفت : می خوام بچم خونه خودمون به دنیا بیاد ، شما برین اون جا ، منم می رم دنبال قابله. یکی از زن های روستا هم پیشمان بود. سه تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خودش هم که یک موتور گازی داشت ، رفت دنبال قابله. رسیدیم خانه. من همین طور درد می کشیدم و « خدا ، خدا » می کردم قابله زودتر بیاید. تو نگاه مادرم نگرانی موج می زد. یک آن آرام نمی گرفت. وقتی صدای در را شنید ، انگار می خواست بال در بیاورد. سریع رفت که در را باز کند کمی بعد با خوشحالی برگشت. گفت: خانم قابله اومدن. خانم سنگین و موقّری بود. به قول خودمان دست سبکی هم داشت. بچه ، راحت تر از آن که فکرش را می کردم به دنیا آمد، یک دختر قشنگ و چشم پر کن . قیافه و قد و قواره اش برای خودم هم عجیب بود. چشم از صورتش نمی گرفتم. خانم قابله لبخندی زد و پرسید: اسم بچه رو چی می خواین بگذارین؟ یک آن ماندم چه بگویم. خودش گفت: اسمش رو بگذارین فاطمه ، اسم خیلی خوبیه. قابله ، به آن خوش برخوردی و با ادبی ندیده بودم . مادرم از اتاق رفته بود بیرون . با سینی چای و ظرف میوه برگشت. گذاشت جلو او و تعارف کرد. نخورد . گفت: بفرمایین ، اگه نخورین که نمی شه. گفت: خیلی ممنون ، نمی خورم. مادرم چیزهای دیگر هم آورد. هر چه اصرار کردیم ، لب به هیچی نزد. کمی بعد خدا حافظی کرد و رفت. شب از نیمه گذشته بود. عقربه های ساعت رسید نزدیک سه . همه مان نگران عبدالحسین بودیم ، مادرم هی می گفت: آخه آدم این قدر بی خیال! من ولی حرص و جوش این را می زدم که ؛ نکند برایش اتفاقی افتاده باشد. بالاخره ساعت سه ، صدای در بلند شد. زود گفتم: حتماً خودشه. مادرم رفت توی حیاط . مهلت آمدن بهش نداد. شروع کرد به سرزنش . صداش را می شنیدم : خاله جان ! شما قابله رو می فرستی و خودت می ری ؟! آخه نمی گی خدای نکرده یک اتفاقی بیفته. تا بیاید تو ، مادرم یکریز پرخاش کرد . بالاخره توی اتاق ، عبدالحسین بهش گفت : قابله که دیگه اومد خاله ، به من چه کار داشتین ؟ دیگر امان حرف زدن نداد به مادرم . زود آمد کنار رختخواب بچه. قنداقه اش را گرفت و بلندش کرد. یک هو زد زیر گریه! مثل باران از ابر بهاری اشک می ریخت. بچه را از بغلش جدا نمی کرد . همین طور خیره او شده بود و گریه می کرد. حیرت زده پرسیدم: برای چی گریه می کنی ؟ چیزی نگفت. گریه اش برام غیر طبیعی بود. فکر می کردم شاید از شوق زیاد است. کمی که آرام تر شد ، گفتم: خانم قابله می خواست که ما اسمش رو فاطمه بگذاریم. با صدای غم آلودی گفت : منم همین کارو می خواستم بکنم ، نیت کرده بودم که اگه دختر باشه ، اسمش رو فاطمه بگذارم . گفتم : راستی عبدالحسین ، ما چای ، میوه ، هر چی که آوردیم ، هیچی نخوردن. گفت : اونا چیزی نمی خواستن. بچه را گذاشت کنار من. حال و هوای دیگری داشت. مثل گلی بود که پژمرده شده باشد. بعد از آن شب هم، همان حال و هوا را داشت. هر وقت بچه را بغل می گرفت ، دور از چشم ما ها گریه می کرد. می دانستم عشق زیادی به حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دارد، پیش خودم می گفتم: چون اسم بچه رو فاطمه گذاشتیم ، حتماً یاد حضرت می افته و گریه اش می گیره. پانزده روز از عمر فاطمه گذشت. باید می برد یمش حمام و قبل از آن باید می رفتیم دنبال قابله . هر چه به عبدالحسین گفتیم برود دنبال او ، گفت : نمی خواد. گفتم : آخه قابله باید باشه. با ناراحتی جواب می داد : قابله دیگه نمی آد، خودتون بچه رو ببرین حمام . آخرش هم نرفت. آن روز با مادرم بچه را بردیم حمام و شستیم. چند روز بعد ، توی خانه با فاطمه و حسن بودم. بین روز آمد گفت: حالت که ان شاء الله خوبه ؟ گفتم : آره ، برای چی ؟ گفت: یک خونه اجاره کردم نزدیک خونه مادرت ، می خوام بند و بساط رو جمع کنیم و بریم اون جا. چشم هام گرد شده بود. گفتم : چرا می خوای بریم؟ همین خونه که خوبه، خونه بی اجاره. گفت: نه، این بچه خیلی گریه می کنه و شما این جا تنهایی ، نزدیک مادرت باشی بهتره . مکث کرد و ادامه داد: می خوام خیلی مواظب فاطمه باشی. طولی نکشید که شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل . صاحب خانه وقتی فهمیده بود می خواهیم برویم ، ناراحت شد . آمد پیش او ، گفت: این خونه که در بسته، از شما هم که نه کرایه می خوایم نه هیچی ، چرا می خوای بری؟ عبدالحسین گفت: دیگه بیشتر از این مزاحم شما نمی شیم. گفت : چه مزاحمتی ؟! برای ما که زحمتی نیست ، همین جا بمون، نمی خواد بری. قبول نکرد. پا توی یک کفش کرده بود که برویم ، و رفتیم. ***** فاطمه نه ماهه شده بود ، اما به یک بچه دو ، سه ساله می مانست . هر کس می دیدش ، می گفت: ما شاء الله ! این چقدر خوشگله. صورتش روشن بود و جذاب. یک بار که عبدالحسین بچه را بغل کرده بود و گریه می کرد، مچش را گرفت. پرسیدم: شما چرا برای این بچه ناراحتی؟ سعی کرد گریه کردنش را نبینم. گفت: هیچی ، دوستش دارم، چون اسمش فاطمه است، خیلی دوستش دارم. نمی دانم آن بچه چه سرّی داشت. خاطره اش هنوز هم واضح تر از روشنایی روز توی ذهنم مانده است. مخصوصاً لحظه های آخر عمرش، وقتی که مریض شده بود، و چند روز بعدش هم فوت کرد. بچه را خودش غسل داد و خودش دفن کرد. برای قبرش، مثل آدم های بزرگ، یک سنگ قبر درست کرد. روی سنگ هم گفته بود بنویسند: فاطمه ناکام برونسی . چند سالی گذشت. بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ، عبدالحسین راهی جبهه ها شد. بعضی وقت ها ، مدت زیادی می گذشت و ازش خبری نمی شد. گاه گاهی می رفتم سراغ همسنگری هاش که می آمدند مرخصی. احوالش را از آنها می پرسیدم. یک بار رفتم خبر بگیرم، یکی از بسیجی ها، عکسی نشانم داد. عکس عبدالحسین بود و چند تا رزمنده دیگر که دورش نشسته بودند. گفت: نگاه کنید حاج خانم، اینجا آقای برونسی از زایمان شما تعریف می کردن. یک آن دست و پام را گم کردم. صورتم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم: آقا برونسی چه کارها می کنه! کمی بعد خدا حافظی کردم و آمدم . از دستش خیلی عصبانی شده بودم. همه اش می گفتم: آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه ؟! چند وقت بعد از جبهه آمد. مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند. حرف آن جریان را پیش کشیدم. ناراحت و معترض گفتم : یعنی زایمان هم چیزیه که شما برین برای این و اون صحبت کنین؟! خندید و گفت: شما می دونی من از کدوم مورد حرف می زدم؟ بهش حتی فکر نکرده بودم. گفتم: نه. خنده از لبش رفت. حزن و اندوه آمد توی نگاهش. آهی کشید و گفت: من از جریان دخترم فاطمه حرف می زدم. یک دفعه کنجکاوی ام تحریک شد. افتادم تو صرافت این که بدانم چی گفته. سال ها از فوت دختر کوچکمان می گذشت، خاطره اش ولی همیشه همراه من بود. بعضی وقت ها حدس می زدم که باید سرّی توی آن شب و توی تولد فاطمه باشد، ولی زیاد پی اش را نمی گرفتم. بالاخره سرّش را فاش کرد. اما نه کامل و آن طوری که من می خواستم. گفت: اون روز قبل از غروب بود که من رفتم دنبال قابله، یادت که هست ؟ گفتم: آره، که ما رفتیم خونه خودمون. سرش را رو به پاین تکان داد. پی حرفش را گرفت. گفت: همون طور که داشتم می رفتم، یکی از دوست های طلبه رو دیدم. اون وقت تو جریان پخش اعلامیه، یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم؛ یعنی دیگه نمی شد کاریش کرد.1 توکل کردم به خدا و باهاش رفتم&amp;#8230; جریان اون شب مفصله. همین قدر بگم که ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم: ای داد بیداد! من قرار بود قابله ببرم! می دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین. زود خودم رو رسوندم خونه. وقتی مادر شما گفت قابله رو می فرستی و می ری دنبال کارت؛ شستم خبر دار شد که باید سرّی توی کار باشه، ولی به روی خودم نیاوردم. عبدالحسین ساکت شد. چشم هاش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد: می دونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من می دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونه ما.  &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://bayanbox.ir/id/4953272434414607261?view" alt="" width="312" height="227" />من حامله شده بودم و پدر و مادرم هم آمده بودند شهر، برای زندگی . یک روز خانه پدرم بودم که درد زایمان آمد سراغم . ماه مبارک رمضان بود و دم غروب . عبدالحسین سریع رفت یک ماشین گرفت. مادرم بهش گفت : می خوای چه کار کنی ؟ گفت : می خوام بچم خونه خودمون به دنیا بیاد ، شما برین اون جا ، منم می رم دنبال قابله. یکی از زن های روستا هم پیشمان بود. سه تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خودش هم که یک موتور گازی داشت ، رفت دنبال قابله. رسیدیم خانه. من همین طور درد می کشیدم و « خدا ، خدا » می کردم قابله زودتر بیاید. تو نگاه مادرم نگرانی موج می زد. یک آن آرام نمی گرفت. وقتی صدای در را شنید ، انگار می خواست بال در بیاورد. سریع رفت که در را باز کند کمی بعد با خوشحالی برگشت. گفت: خانم قابله اومدن. خانم سنگین و موقّری بود. به قول خودمان دست سبکی هم داشت. بچه ، راحت تر از آن که فکرش را می کردم به دنیا آمد، یک دختر قشنگ و چشم پر کن . قیافه و قد و قواره اش برای خودم هم عجیب بود. چشم از صورتش نمی گرفتم. خانم قابله لبخندی زد و پرسید: اسم بچه رو چی می خواین بگذارین؟ یک آن ماندم چه بگویم. خودش گفت: اسمش رو بگذارین فاطمه ، اسم خیلی خوبیه. قابله ، به آن خوش برخوردی و با ادبی ندیده بودم . مادرم از اتاق رفته بود بیرون . با سینی چای و ظرف میوه برگشت. گذاشت جلو او و تعارف کرد. نخورد . گفت: بفرمایین ، اگه نخورین که نمی شه. گفت: خیلی ممنون ، نمی خورم. مادرم چیزهای دیگر هم آورد. هر چه اصرار کردیم ، لب به هیچی نزد. کمی بعد خدا حافظی کرد و رفت. شب از نیمه گذشته بود. عقربه های ساعت رسید نزدیک سه . همه مان نگران عبدالحسین بودیم ، مادرم هی می گفت: آخه آدم این قدر بی خیال! من ولی حرص و جوش این را می زدم که ؛ نکند برایش اتفاقی افتاده باشد. بالاخره ساعت سه ، صدای در بلند شد. زود گفتم: حتماً خودشه. مادرم رفت توی حیاط . مهلت آمدن بهش نداد. شروع کرد به سرزنش . صداش را می شنیدم : خاله جان ! شما قابله رو می فرستی و خودت می ری ؟! آخه نمی گی خدای نکرده یک اتفاقی بیفته. تا بیاید تو ، مادرم یکریز پرخاش کرد . بالاخره توی اتاق ، عبدالحسین بهش گفت : قابله که دیگه اومد خاله ، به من چه کار داشتین ؟ دیگر امان حرف زدن نداد به مادرم . زود آمد کنار رختخواب بچه. قنداقه اش را گرفت و بلندش کرد. یک هو زد زیر گریه! مثل باران از ابر بهاری اشک می ریخت. بچه را از بغلش جدا نمی کرد . همین طور خیره او شده بود و گریه می کرد. حیرت زده پرسیدم: برای چی گریه می کنی ؟ چیزی نگفت. گریه اش برام غیر طبیعی بود. فکر می کردم شاید از شوق زیاد است. کمی که آرام تر شد ، گفتم: خانم قابله می خواست که ما اسمش رو فاطمه بگذاریم. با صدای غم آلودی گفت : منم همین کارو می خواستم بکنم ، نیت کرده بودم که اگه دختر باشه ، اسمش رو فاطمه بگذارم . گفتم : راستی عبدالحسین ، ما چای ، میوه ، هر چی که آوردیم ، هیچی نخوردن. گفت : اونا چیزی نمی خواستن. بچه را گذاشت کنار من. حال و هوای دیگری داشت. مثل گلی بود که پژمرده شده باشد. بعد از آن شب هم، همان حال و هوا را داشت. هر وقت بچه را بغل می گرفت ، دور از چشم ما ها گریه می کرد. می دانستم عشق زیادی به حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دارد، پیش خودم می گفتم: چون اسم بچه رو فاطمه گذاشتیم ، حتماً یاد حضرت می افته و گریه اش می گیره. پانزده روز از عمر فاطمه گذشت. باید می برد یمش حمام و قبل از آن باید می رفتیم دنبال قابله . هر چه به عبدالحسین گفتیم برود دنبال او ، گفت : نمی خواد. گفتم : آخه قابله باید باشه. با ناراحتی جواب می داد : قابله دیگه نمی آد، خودتون بچه رو ببرین حمام . آخرش هم نرفت. آن روز با مادرم بچه را بردیم حمام و شستیم. چند روز بعد ، توی خانه با فاطمه و حسن بودم. بین روز آمد گفت: حالت که ان شاء الله خوبه ؟ گفتم : آره ، برای چی ؟ گفت: یک خونه اجاره کردم نزدیک خونه مادرت ، می خوام بند و بساط رو جمع کنیم و بریم اون جا. چشم هام گرد شده بود. گفتم : چرا می خوای بریم؟ همین خونه که خوبه، خونه بی اجاره. گفت: نه، این بچه خیلی گریه می کنه و شما این جا تنهایی ، نزدیک مادرت باشی بهتره . مکث کرد و ادامه داد: می خوام خیلی مواظب فاطمه باشی. طولی نکشید که شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل . صاحب خانه وقتی فهمیده بود می خواهیم برویم ، ناراحت شد . آمد پیش او ، گفت: این خونه که در بسته، از شما هم که نه کرایه می خوایم نه هیچی ، چرا می خوای بری؟ عبدالحسین گفت: دیگه بیشتر از این مزاحم شما نمی شیم. گفت : چه مزاحمتی ؟! برای ما که زحمتی نیست ، همین جا بمون، نمی خواد بری. قبول نکرد. پا توی یک کفش کرده بود که برویم ، و رفتیم. ***** فاطمه نه ماهه شده بود ، اما به یک بچه دو ، سه ساله می مانست . هر کس می دیدش ، می گفت: ما شاء الله ! این چقدر خوشگله. صورتش روشن بود و جذاب. یک بار که عبدالحسین بچه را بغل کرده بود و گریه می کرد، مچش را گرفت. پرسیدم: شما چرا برای این بچه ناراحتی؟ سعی کرد گریه کردنش را نبینم. گفت: هیچی ، دوستش دارم، چون اسمش فاطمه است، خیلی دوستش دارم. نمی دانم آن بچه چه سرّی داشت. خاطره اش هنوز هم واضح تر از روشنایی روز توی ذهنم مانده است. مخصوصاً لحظه های آخر عمرش، وقتی که مریض شده بود، و چند روز بعدش هم فوت کرد. بچه را خودش غسل داد و خودش دفن کرد. برای قبرش، مثل آدم های بزرگ، یک سنگ قبر درست کرد. روی سنگ هم گفته بود بنویسند: فاطمه ناکام برونسی . چند سالی گذشت. بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ، عبدالحسین راهی جبهه ها شد. بعضی وقت ها ، مدت زیادی می گذشت و ازش خبری نمی شد. گاه گاهی می رفتم سراغ همسنگری هاش که می آمدند مرخصی. احوالش را از آنها می پرسیدم. یک بار رفتم خبر بگیرم، یکی از بسیجی ها، عکسی نشانم داد. عکس عبدالحسین بود و چند تا رزمنده دیگر که دورش نشسته بودند. گفت: نگاه کنید حاج خانم، اینجا آقای برونسی از زایمان شما تعریف می کردن. یک آن دست و پام را گم کردم. صورتم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم: آقا برونسی چه کارها می کنه! کمی بعد خدا حافظی کردم و آمدم . از دستش خیلی عصبانی شده بودم. همه اش می گفتم: آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه ؟! چند وقت بعد از جبهه آمد. مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند. حرف آن جریان را پیش کشیدم. ناراحت و معترض گفتم : یعنی زایمان هم چیزیه که شما برین برای این و اون صحبت کنین؟! خندید و گفت: شما می دونی من از کدوم مورد حرف می زدم؟ بهش حتی فکر نکرده بودم. گفتم: نه. خنده از لبش رفت. حزن و اندوه آمد توی نگاهش. آهی کشید و گفت: من از جریان دخترم فاطمه حرف می زدم. یک دفعه کنجکاوی ام تحریک شد. افتادم تو صرافت این که بدانم چی گفته. سال ها از فوت دختر کوچکمان می گذشت، خاطره اش ولی همیشه همراه من بود. بعضی وقت ها حدس می زدم که باید سرّی توی آن شب و توی تولد فاطمه باشد، ولی زیاد پی اش را نمی گرفتم. بالاخره سرّش را فاش کرد. اما نه کامل و آن طوری که من می خواستم. گفت: اون روز قبل از غروب بود که من رفتم دنبال قابله، یادت که هست ؟ گفتم: آره، که ما رفتیم خونه خودمون. سرش را رو به پاین تکان داد. پی حرفش را گرفت. گفت: همون طور که داشتم می رفتم، یکی از دوست های طلبه رو دیدم. اون وقت تو جریان پخش اعلامیه، یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم؛ یعنی دیگه نمی شد کاریش کرد.1 توکل کردم به خدا و باهاش رفتم&#8230; جریان اون شب مفصله. همین قدر بگم که ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم: ای داد بیداد! من قرار بود قابله ببرم! می دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین. زود خودم رو رسوندم خونه. وقتی مادر شما گفت قابله رو می فرستی و می ری دنبال کارت؛ شستم خبر دار شد که باید سرّی توی کار باشه، ولی به روی خودم نیاوردم. عبدالحسین ساکت شد. چشم هاش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد: می دونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من می دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونه ما.  </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=469657</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کتابهای مفید</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید</link>
			<pubDate>12:09:00 +0430 شنبه، 2 اردیبهشت 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>			<guid isPermaLink="false">469652@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;ا&lt;img src=&quot;http://bayanbox.ir/view/8999133810350664368/%D8%B9%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;243&quot; height=&quot;346&quot; /&gt; ،لایب نیتس درباره ویژگی های این اثر مینویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی شک یکی از ارزشمند ترین کتاب هایی است که شهید مطهری به رشته تحریر درآورده است. از خصایص و ویژگی های این کتاب آن است که در عین حفظ مبانی و استدلالات حکمای گذشته، به مسائل و ابتلائات فکری و فرهنگی و پاسخگویی به شبهات جدید نیز پرداخته است. ایشان در این کتاب از اصول و عناصر کتاب ملاصدرا استفاده کرده و به آن شرح و بسط داده و هوشمندانه و به نحو ابتکاری از آن ها در جهت اثبات عدل الهی استفاده کرده است. به کارگیری اصول حکمت متعالیه چون تشکیک وجود، ضرورت نظام علّی و معلولی و به کارگیری ضرورت بالقیاس الی الغیر  و&amp;#8230; از این نمونه است. ویژگی دیگر کتاب در این است که شهید مطهری بحث عدل الهی را به عنوان بحثی مستقل مطرح کرده است. عدل الهی در حقیقت “ره یافتی است جدید به مسئله ای کهن » زیرا حکمای اسلامی در الهیات، بابی را تحت عنوان «عدل » باز نکرده اند و اگر از شرور و نظام احسن، سخنی به میان آورده اند، در ضمن بحث از عنایت باری و قضا و قدر بوده است.    از آراء ابتکاری شهید مطهری، تأکید ایشان درباره نقش و مسؤولیت انسان در جهت کاستن کژی ها و پیراستن جهان از بدی هاست. بشر به حکم این که موجودی مختار و آزاد و مسؤول ساختن خود و جامعه است، باید خلأ ها (یعنی شرور عدمی از قبیل جهل، عجز و فقر) را پر کند و این یکی از جهات خلیفه  اللهی انسان است. از آراء ابتکاری دیگر ایشان، بحث از تفاوت تضادّ فلسفی و فرق آن با تضاد دیالکتیک و نیز بحث مفصل درباره  فواید شرور و مصائب است. »   دکتر عبدالله نصری نیز در مورد جایگاه کتاب عدل الهی اینگونه اظهار نظر کرده است: «هر چند او (استاد مطهری) از سرمایه های فکری فیلسوفان گذشته بهره های بسیار برد، اما با طرح دقیق و منسجم مباحث مربوط به عدل الهی در باب آن نظریه ای ژرف ارائه کرد. طرح دقیق شبهات، تبیین فعل الهی، تحلیل مفهوم فلسفی عدل، بررسی ابعاد گوناگون مسئله عدل و بهره گیری از روش مناسب برای حل آن موجب شد تا ارزش کار او در این زمینه از همه تلاش های انجام شده توسط متکلمان و فیلسوفان تاریخ تفکر اسلامی برتر باشد. بدون شک کتاب عدل الهی مهم-ترین اثر فلسفی در این زمینه و نشانگر گوشه هایی از نوآوری های فکری اوست. »&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ا<img src="http://bayanbox.ir/view/8999133810350664368/%D8%B9%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C.jpg" alt="" width="243" height="346" /> ،لایب نیتس درباره ویژگی های این اثر مینویسد:</p>
<p>بی شک یکی از ارزشمند ترین کتاب هایی است که شهید مطهری به رشته تحریر درآورده است. از خصایص و ویژگی های این کتاب آن است که در عین حفظ مبانی و استدلالات حکمای گذشته، به مسائل و ابتلائات فکری و فرهنگی و پاسخگویی به شبهات جدید نیز پرداخته است. ایشان در این کتاب از اصول و عناصر کتاب ملاصدرا استفاده کرده و به آن شرح و بسط داده و هوشمندانه و به نحو ابتکاری از آن ها در جهت اثبات عدل الهی استفاده کرده است. به کارگیری اصول حکمت متعالیه چون تشکیک وجود، ضرورت نظام علّی و معلولی و به کارگیری ضرورت بالقیاس الی الغیر  و&#8230; از این نمونه است. ویژگی دیگر کتاب در این است که شهید مطهری بحث عدل الهی را به عنوان بحثی مستقل مطرح کرده است. عدل الهی در حقیقت “ره یافتی است جدید به مسئله ای کهن » زیرا حکمای اسلامی در الهیات، بابی را تحت عنوان «عدل » باز نکرده اند و اگر از شرور و نظام احسن، سخنی به میان آورده اند، در ضمن بحث از عنایت باری و قضا و قدر بوده است.    از آراء ابتکاری شهید مطهری، تأکید ایشان درباره نقش و مسؤولیت انسان در جهت کاستن کژی ها و پیراستن جهان از بدی هاست. بشر به حکم این که موجودی مختار و آزاد و مسؤول ساختن خود و جامعه است، باید خلأ ها (یعنی شرور عدمی از قبیل جهل، عجز و فقر) را پر کند و این یکی از جهات خلیفه  اللهی انسان است. از آراء ابتکاری دیگر ایشان، بحث از تفاوت تضادّ فلسفی و فرق آن با تضاد دیالکتیک و نیز بحث مفصل درباره  فواید شرور و مصائب است. »   دکتر عبدالله نصری نیز در مورد جایگاه کتاب عدل الهی اینگونه اظهار نظر کرده است: «هر چند او (استاد مطهری) از سرمایه های فکری فیلسوفان گذشته بهره های بسیار برد، اما با طرح دقیق و منسجم مباحث مربوط به عدل الهی در باب آن نظریه ای ژرف ارائه کرد. طرح دقیق شبهات، تبیین فعل الهی، تحلیل مفهوم فلسفی عدل، بررسی ابعاد گوناگون مسئله عدل و بهره گیری از روش مناسب برای حل آن موجب شد تا ارزش کار او در این زمینه از همه تلاش های انجام شده توسط متکلمان و فیلسوفان تاریخ تفکر اسلامی برتر باشد. بدون شک کتاب عدل الهی مهم-ترین اثر فلسفی در این زمینه و نشانگر گوشه هایی از نوآوری های فکری اوست. »</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/کتابهای-مفید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=469652</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دلتنگی های کودکی</title>
			<link>https://blog-647.kowsarblog.ir/دلتنگی-های-کودکی</link>
			<pubDate>12:33:00 +0430 شنبه، 19 فروردین 1396</pubDate>			<dc:creator>فايزه پيمان</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">فاطمیه</category>			<guid isPermaLink="false">461849@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://s5.picofile.com/file/8150819076/%DA%A9%D8%AA_%D9%88_%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1.jpeg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;432&quot; height=&quot;647&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://blog-647.kowsarblog.ir/دلتنگی-های-کودکی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://s5.picofile.com/file/8150819076/%DA%A9%D8%AA_%D9%88_%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1.jpeg" alt="" width="432" height="647" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://blog-647.kowsarblog.ir/دلتنگی-های-کودکی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://blog-647.kowsarblog.ir/دلتنگی-های-کودکی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://blog-647.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=461849</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
